در باره مهرباني خداوند در مرگ ، شاعر چه خوش سروده است :

نیم جان بستاند و صد جان دهد   +++  آنچه در وهم  تو ناید آن دهد

 ترس از مرگ علل و عواملی دارد . عمده دلیل آ این است که : انسان ها معمولا تصور صحیحی از مرگ و حقیقت آن ندارند . اگر فهم صحیحی از آن بود ، دیگر کراهتی به آن  وجود نمی داشت.

در جایی ، امیر المومنین علیه اسلام فرموده اند : والله لابن ابی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امه "  قسم به خداوند پسر ابی طالب آن چنان انس و علاقه به مرگ دارد ، که در مقام مقایسه از انس و علاقه طفل شیر خوار به پستان مادر بیشتر است .

باید تامل کرد ، آن چه حقیقتی است ؟ که مولی الموحدین آنچنان از او یاد می کند و خبر از انس خویش را با او می دهد .

اگر مرگ حقیقتی خوف ناک بود ، این قدر محبت و علاقه مندی مولا  به آن  چراست؟، هنگامی که حضرتش در محراب عبادت ، مورد اصابت ضربت شمشیر قرار گرفت ، چه ندایی سر داد :  فزت ورب الکعبه " قسم به خدای کعبه رستگار شدم . آری این کدام حقیقت است که هنگام وصال آن ، برای مولی رستگاری و سعادت می باشد .

 لسان الغیب حافظ شیرازی در توصیف  لحظه مرگ می فرماید :

خرم آن روز كزين منزل ويران بروم‏+++راحت جان طلبم از پى جانان بروم

بر هواى لب او ذره صفت رقص كنان‏+++تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم‏

بله، مرگ حقیقتی  والا است ، فهم واقعیت آن برای هرکه رخ داد ، او را از خود بی خود کرده و آرزوی وصالش را در آن دل ، جای داده  است . از امام حسن(ع) پرسيدند: مرگ چيست كه مردم نسبت بدان نادانند؟ فرمود(ع): «اعظم سرور يرد على المؤمنين»؛ «بزرگترين شادمانى كه بر مومنان وارد مى‏شود.» (بحارالانوار، ج 6، ص 153)

همچنين امام صادق(ع) فرمودند: «القيامة عرس المتقين»؛ «قيامت زفاف و عروسى اهل تقوا است»(همان، ج 7، ص 176)

آری آنچه ما را از  مرگ هراسان می کند جهل ما است ، که باعث تصور نا صحیح نسبت به مردن شده است . زیرا این قاعدهء« الناس اعداءُ لما جهلوا " مردم از آنچه که به آن جهل دارند هراسان و فراریند »  که در روایت آمده، عمومیت داشته ودر همه چا صادق است . لذا شناخت حقیقت مرگ می تواند ما را در این راستا کمک کرده و پاسخ سوالمان را بدهد .

پس با شرحی مختصر در مورد مرگ و واقعیت وجودی آن، آغاز کلام  می کنیم:

مرگ ، نیستی ونابودی نیست ، بلکه تولد است . تولدی دوباره ، آغازی دیگر ، حیات و زندگی ای متمایز .  حتی می توان گفت ، ولادت با مرگ مترادف است . مرگ از پوست در آمدن است ، نه پوسیدن .

 مولوی می فرماید:

ازجمادی مردم و نامی شدم  +++مردم از نامی به حیوان سر زدم

مردم از حیوانی و انسان شدم +++ پس چه ترسم کی زمردن کم شدم

در فرهنگ دینی و الهی ، حقیقت مرگ ، جدا شدن از یک حیات مادی سرشار از کدورت ها و تزاحم ها و دشواری هاست،  به سوی حیاتی مجرد ، رها و آرام و بی تزاحم و ثابت  و غیره که به کلام ما ناید .

مثل ما نسبت به مرگ در مقام تشبیه ،مثل دو برادر دو قلو ئی است ، که در رحم مادر مدتی ( نه ماه ) را در کنار یکدگر زندگی کرده اند ،  یکی از آنها زود تر به دنیا  آمده است . آن دیگری که در رحم مانده و  هنوز متولد نشده ، گمان می برد برادرش مرده و نابود شده و دیگر نیست . واگر خبری هم به او دهند که برادرت در عالم  دیگری قرار گرفته و به زندگیه دیگری مشغول است  ، تازمانی که قلباً باور نکرده ، آرام نمی شود . و این هول و هراس را دارد که یک روز هم نوبت اوست . و باید رحم مادر و زندگی ای که در آنجا دارد را ترک کند و بمیرد .

اما برادر دیگر که زودتر به دنیا آمده بود و از حال برادرش آگاه است ، به زبان حال  می گوید : بی تابی مکن ، چرا بی تابی می کنی و می ترسی ! بیا ببین این طرف چه خبر است ، در فضایی تنگ و تاریک و آلوده  قرار گرفته ای ، و ترس داری  از اینکه آن را رها کنی و به جهانی سرشار از نور و زیبائی ها قدم بگذاری! مرگِ از عالمِ رحم مادر، تو را به این دنیای زیبا می آورد ، پس غم مخور و نترس و بشتاب که زندگی این است ، نه آنچه که توداری ! .

این همان حالت ما انسانهای دنیای است که بی خبر از حیات اخروی هستیم . واگر کسانی به ما خبر هایی هم داده اند ، چون قلبا قبول نکردیم، چندان تفاوتی در روحیه مانکرده است ، وهنوز خوف از مرگ را در قلب خویش نگه داشته ایم.

این ها مطالبی بود در مورد حقیقت مرگ (فی ذاته) .

اما اگر کسی از خود مرگ خوفی ندارد ، بلکه هراس او به خاطر اعمال ناپسند و گناهانی است که انجام داده است . و میداند که دار آخرت، دار جزاست ، واز این می ترسد که در آخرت ، به خاطر گناهانش عذاب شود . این فرد در واقع از خود مرگ ترسی ندارد ، بلکه هراس او از جزای اعمال زشت خودش می باشد . این ترس هرچند به جا و واقعی است ، اما ارتباطی به حقیقت مرگ ندارد . مانند فردی که در شهری دور دزدی ای کرده و از آنجا گریخته است ، حال می داند مسافرت به آن شهر، همان و دستگیری و عقوبت همان . لذا از این که حتی فکر سفر به آنجا را کند  هراس دار د. در این مثال نفس سفر  برای او بد نیست ، بلکه نتیجه و نهایت آن برایش ناگوار است.

 واگر آن شخص به عنوان مثال درشهر جدید ، دارای زن و فرزند و زندگی شده ، این سفر برایش به مراتب سخت تر و ناگوار تر است ،او  همیشه از سفر بد گفته ، و فرزندان را از آن نهی کرده و تر سانده است . آن بچه های بیگناه ،اینگونه رشد کرده اند که از سفر بترسند .آنها وقتی به بلوغ  میرسند ،  اگر فردی به آنها از حقیقت سفر می گوید ، آنها دلشان آرام نمیگیرد ، به خاطر همان ترسی که سالها از پدر خود مشاهده کرده اند .

راه  زدودن ترس از آن فرزندان این است که : باید این باور را به آنها قبولاند که اگر شما کار ناپسندی مرتکب نشده اید ، سفر برای شما هیچ  ضرر و خوفی ندارد ، کسی باید بترسد که بدکار است .

همین مطلب در مورد دنیا و آخرت ، برای ما انسانها جریان دارد .

مرگ و جان کندن سخت است  برای کسی که بد کار باشد ، گنه کار باشد ، فاسد  و فاسق باشد. نه برای همه افراد . ما روایات فراوانی داریم که در آنها مرگ و جان دادن مومن را ، به لطیف ترین وجوه تشبیه کرده اند ، مثلا در روایتی هست که  جان دادن برای مومن ، مانند بوییدن گلی خوش بوی است ، در روایت دیگر ، مانند بوییدن سیب تشبیه شده است (ر .ک حق الیقین ،مجلسی ،فصل بهشت و منازل آخره ،شیخ عباش قمی )

دلیل  و علت سختی جان دادن این است که :

انسانی که جان می دهد اگر تعلقش به دنیا زیاد باشد ، جدا شدنش از آن سخت تر است ، هرقدر تعلق ، شدید تر  جان کندن سخت تر . ودر مقابل هر قدر تعلق کمتر و خفیفتر ، جان دادن راحت تر و سهل تر .

سختی و آسانی جدا شدن ، ارتباطی به حقیقت مرگ ندارد ، بلکه به میزان تعلق خود فرد به دنیا بستگی دارد .

البته نکته ای نیز این جا قابل ذکر است : از برخی روایات ، این گونه استفاده می شود که ، سختی مرگ برای بعضی افراد مومن ، جزای کارهای زشت و ناپسندی است که احیاناّ مرتکب شده اند.   با این سختی ای که هنگام مرگ می بینند ، گناهانشان پاک شده ودیگر در برزخ و قیامت آسوده و راحت می باشند . (البته خداوند گناهانی را مورد مواخذه قرار می دهد که عالما و عامدا ، انسان مرتکب شده باشد . والا مواردی که از روی جهل و غفلت بوده ،بحثی جدا دارند).

خلاصه اینکه:

اگر انسان، مؤمن و با تقوا باشد ، نه جان دادن هولى دارد و نه شب اول قبر  هراسى ،و نه قيامت نگرانى ای. آرى اگر نگرانى و ترس از لحظه جان دادن و بعد از آن ، باعث تلاش و جديت در جهاد با نفس و ترك گناه شود ، و موجب تحصيل ايمان و تقوا گردد ، و انسان را تحريك به عمل صالح كند، بسيار ترس خوبى است  ؛   زیرا در این صورت ،انسان براى قبر و قيامت خود، توشه فراهم مى‏كند.

در ختام بحث شما را به مطالعه یک روایت دعوت می کنم .

 امام صادق(ع) فرمودند: «اذا مات المومن، شيعه سبعون الف ملك الى قبره فاذا ادخل قبره، اتاه منكر و نكر، فيقعدانه و يقولان له: من ربك؟ و ما دينك؟ و من نبيك؟ فيقول: ربى الله و محمد نبى و الاسلام دينى. فيفسحان له فى قبره مدبصره و ياتيانه بالطعام من الجنة، و يدخلان عليه الروح والريحان و ذلك قوله عزوجل: «فاما ان كان من المقربين فروح و ريحان» يعنى، فى قبره «و جنة نعيم» يعنى فى الاخره»؛ «هرگاه مؤمن بميرد، هفتادهزار فرشته؛ او را تا قبرش تشييع مى‏كنند؛ سپس وقتى در قبر داخل مى‏شود، نكير و منكر به سراغش آمده، در كنارش نشسته و به او مى‏گويند: پروردگارت كيست؟ و دينت چيست؟ و پيغمبرت كيست؟ جواب مى دهد: پروردگارم خدا و محمد(ص) پيغمبرم و اسلام دينم است. [پس آن گاه ]قبرش را برايش به وسعت شعاع بصرش مى‏گشايند و به سويش از بهشت طعام مى‏آورند و روح و ريحان بر او وارد مى‏سازند و آن همان قول خداوند عزوجل است كه در قرآن كريم فرمود: «اما اگر از مقربان باشد روح و ريحان برايش مى‏باشد»، يعنى، در قبرش چنين چيزى است. اما در آخرت ، او داخل در «بهشت هميشه پرنعمت» است»همان، ج 6، ص 222، روايت 22.»

 بنابراين، كسى كه قبرش، روح و ريحان و آخرتش، رضوان فراوان است، نه هولى دارد و نه هراسی .

+ نوشته شده در  ساعت 12:15  توسط   |