ایمان و عقل

از نظر فلاسفه، جوهر انسان فقط عقل اوست، باقى همه طفيلى‏اند، همه ابزار و وسيله هستند. اگر بدن داده شده، ابزارى براى عقل است؛ اگر چشم و گوش داده‏ شده، ابزارى براى عقل است. حافظه و قوّه خيال و قوّه واهمه و هر قوّه و نيرو و استعدادى كه در ما وجود دارد، همه وسيله‏هايى براى ذات ما هستند، و ذات ما همان عقل است.

آيا ما مى‏توانيم تأييدى براى اين مطلب از اسلام پيدا كنيم؟ خیر . ما براى اين مطلب كه انسان جوهرش فقط عقل باشد و بس، نمى‏توانيم از اسلام تأييدى بياوريم. اسلام آن نظريه‏هاى ديگر را تأييد مى‏كند كه عقل را يك شاخه از وجود انسان مى‏داند، نه تمام وجود و هستى انسان.

 

حال بحث در این است که آیا عقل انسان قادر است حقايق اين عالم را كشف كند ؟ آیا معرفت عقلى معرفتى اصيل و قابل اعتماد و استناد است و بى‏اعتبار نمی باشد ؟

خيلى از مكتبها چنين اعتبارى را براى عقل قائل نيستند. حال ببينيم آيا ما از مدارك اسلامى اينقدر مى‏توانيم براى عقل اعتبار و حيثيت قائل باشيم كه لااقل معرفت عقلى قابل اعتماد است؟.

در متون اسلامی حمايت فوق العاده‏اى از عقل را مى‏بينيم و در مقابل در هيچ دينى از اديان دنيا به اندازه اسلام ، از عقل يعنى از حجّيت عقل و از سنديت و اعتبارعقل حمايت نشده است.

اسلام را با مسيحيت مقايسه كنيد. مسيحيت در قلمرو ايمان، براى عقل حق مداخله قائل نيست. مى‏گويد: آنجايى كه انسان بايد به چيزى ايمان بياورد، حق ندارد فكر كند. فكر مال عقل است و عقل در اين نوع مسائل حق مداخله ندارد. آنچه كه بايد به آن ايمان داشت، نبايد درباره آن فكر كرد و نبايد اجازه فكر كردن و چون و چرا كردن به عقل داد. وظيفه يك مؤمن، مخصوصاً وظيفه يك كشيش و حافظان ايمان مردم اين است كه جلو هجوم فكر و استدلال و عقل را به حوزه ايمان بگيرند. اصلًا تعليمات مسيحى بر همين اساس است.

در اسلام، قضيه درست برعكس است. در اصول دين اسلام، جز عقل هيچ چيز ديگرى حق مداخله ندارد؛ يعنى اگر از شما بپرسند كه يكى از اصول دين شما چيست، مى‏گوييد «توحيد»، وجود خداى يگانه. اگر دوباره بپرسند به چه دليل به خدا ايمان آورده‏ايد، اسلام جز از راه عقل از شما قبول نمى‏كند. اگر بگوييد من خودم قبول دارم كه خدا يگانه است، دليلى هم ندارم، تو چكار دارى، «خُذِ الْغاياتِ وَ اتْرُكِ الْمَبادى» تو نتيجه را بگير، به مقدمه چكار دارى، من از قول مادربزرگم يقين پيدا كرده‏ام، بالاخره به يك حقيقتى يقين پيدا كرده‏ام و لو از قول مادربزرگم باشد، ولو خواب ديده باشم!

اسلام مى‏گويد: نه، ولو به وجود خداى يگانه اعتقاد داشته باشى، اما آن اعتقادى كه ريشه‏اش خواب ديدن يا تقليد از پدر و مادر يا تأثير محيط است مورد قبول نيست؛ جز تحقيقى كه عقل تو با دليل و برهان، مطلب را دريافت كرده باشد هيچ چيز ديگر پذيرفته نيست.

اصول ايمان مسيحيت، منطقه‏اى ممنوع براى ورود عقل است و وظيفه يك مؤمن مسيحى‏ حفظ اين منطقه از هجوم قواى عقلى و فكرى است. ولى ايمان در اسلام، منطقه‏اى است كه در قرق عقل است و غير از عقل هيچ قدرت ديگرى حق مداخله در اين منطقه را ندارد.

در اسلام و در متون اسلامى سخنانى فوق العاده بلند و عجيب درباره عقل گفته شده است. اولًا خود قرآن دائماً دم از تعقل مى‏زند ، همچنین در اخبار و

احاديث ما آنقدر براى عقل اصالت و اهميت قائل شده‏اند كه وقتى شما كتابهاى حديث را باز كنيد اولين بابى كه مى‏بينيد «كتاب العقل» است. مثلًا اگر سراغ اصول كافى برويد  اولين بابى كه با باز كردن اين كتاب مى‏بينيد، كتاب العقل است. در اين كتاب العقل، احاديث شيعه از اول تا به آخر به حمايت از عقل برخاسته است.

امام موسى بن جعفر (سلام اللَّه عليهما) تعبيرى فوق العاده عجيب دارد، مى‏فرمايد:

خدا دو حجت دارد، دو پيغمبر دارد: يك پيغمبر درونى كه عقل انسان است و يك پيغمبر بيرونى كه همان پيغمبرانى هستند كه انسانند و مردم را دعوت كرده‏اند. خدا داراى دو حجت است و اين دو حجت مكمّل يكديگر هستند؛ يعنى اگر عقل باشد و انبيا نباشند، بشر به تنهايى راه سعادت خود را نمى‏تواند طى كند و اگر انبيا باشند و عقل نباشد، باز انسان راه سعادت خود را نمى‏پيمايد. عقل و نبى هردو با يكديگر يك كار را انجام مى‏دهند. ديگر از اين بالاتر در حمايت عقل نمى‏شود گفت.

تعبيراتى از اين قبيل زياد داريم: «خواب عاقل از عبادت جاهل بالاتر است»، «خوردن عاقل از روزه گرفتن جاهل بالاتر است»، «سكوت و سكون عاقل از حركت كردن جاهل بالاتر است» و «خدا هيچ پيغمبرى را مبعوث نكرد مگر آنكه اول عقل آن پيغمبر را به حد كمال رساند، به طورى كه عقل او از عقل همه امتش كاملتر بود». حتی  حضرت رسول صلى الله عليه و آله را «عقل كل» مى‏ناميم.

پس دین ما عقل را نيرويى می داند كه توانايى دارد جهان را آنچنان كه هست كشف كند، واقعيت جهان را آنچنان كه هست در خود منعكس كند، آينه‏اى است كه مى‏تواند صورت جهان را در خود صحيح و درست منعكس كند.

 

 

ایمان و معرفت

معمولًا كتب فلسفى ما  ايمان اسلامى را فقط به شناخت، تفسير مى‏كنند. مى‏گويند: ايمان در اسلام يعنى شناخت و بس؛ ايمان به خدا يعنى شناخت خدا، ايمان به پيغمبر يعنى شناخت پيغمبر، ايمان به ملائك يعنى شناخت ملائك، ايمان به يوم الاخر (معاد) يعنى شناخت معاد، و هركجا كه در قرآن «ايمان» آمده است معنايش معرفت و شناخت است و غير از اين چيزى نيست.

اين مطلب به هيچ وجه با آنچه كه اسلام مى‏گويد قابل انطباق نيست. در اسلام، «ايمان» حقيقتى است بيش از شناخت. عام تر از شناخت  ، فراتر از شناخت .

شناختن همان دانستن است. كسى كه آب شناس است، آب را مى‏شناسد همچنان كه يك ستاره شناس ستاره‏ها را مى‏شناسد، يك جامعه شناس جامعه را مى‏شناسد، يك روان شناس روان را مى‏شناسد، يك حيوان شناس حيوان را مى‏شناسد. «مى‏شناسد» يعنى چه؟ يعنى نسبت به آن روشن است، آن را درك مى‏كند. آيا «ايمان» در قرآن يعنى فقط «شناخت»؟ ايمان به خدا يعنى فقط خدا را درك كردن؟ نه، درست است كه شناخت ركن ايمان است، جزء ايمان است و ايمانِ بدون شناخت ايمان نيست، ولى شناختِ تنها هم ايمان نيست. ايمان گرايش است، تسليم است. در ايمان عنصر گرايش، عنصر تسليم، عنصر خضوع و عنصر علاقه و محبت هم خوابيده است ولى در شناخت، ديگر مسئله گرايش مطرح نيست. اگر يك نفر ستاره شناس است، معنايش اين نيست كه به ستاره گرايشى هم دارد؛ بلكه ستاره را مى‏شناسد. اگر يك نفر معدن شناس يا آب شناس است، معنايش اين نيست‏ كه به معدن يا آب گرايشى هم دارد. ممكن است انسان چيزى را بشناسد كه از آن بسيار تنفر دارد. احياناً در سياستها دشمن، دشمن خود را از خودش بهتر مى‏شناسد.

مثلًا ممكن است افرادى كه در اسرائيل عرب شناس و مسلمان شناس و حتى به يك معنا اسلام شناس باشند .

علماى مسلمين مى‏گويند: دليل آنكه ايمانِ اسلام فقط شناخت نيست اين است كه قرآن بهترين نمونه‏هاى كافر را از بهترين شناسنده‏ها آورده است؛ عاليترين شناسنده‏ها را معرفى كرده كه خدا را در حد اعلى‏ مى‏شناسد، پيغمبرها را در حد اعلى‏ مى‏شناسد، حجتهاى خدا را در حد اعلى‏ مى‏شناسد و معاد را هم در حد اعلى‏ مى‏شناسد، اما كافر است و مسلمان نيست. او كيست؟ شيطان! آيا شيطان، خدا را درك مى‏كند و خداشناس است يا ضد خدا است و خدا را قبول ندارد؟ شيطان خيلى بيشتر از ما و شما خدا را مى‏شناسد، چندين هزارسال هم خدا را عبادت كرده است. قرآن به ما مى‏گويد: به ملائكه ايمان بياوريد. آيا شيطان ملائكه را مى‏شناسد يا نه؟ سالها بلكه هزارها سال با ملائكه هم صف بوده و در يك كلاس كار مى‏كرده‏اند. از من و شما، جبرئيل را بهتر مى‏شناسد. پيغمبران را چطور؟ آيا پيغمبران را مى‏شناسد و مى‏داند كه اينها پيغمبرند يا نه؟ همه را از ما بهتر مى‏شناسد. معاد را چطور؟ خودش هميشه با خدا راجع به قيامت صحبت مى‏كند، معاد را هم كاملًا مى‏شناسد. ولى در عين حال چرا قرآن شيطان را كافر مى‏خواند؟ مى‏فرمايد:« وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ ». اگر ايمان- آنچنان كه فلاسفه گفته‏اند- فقط شناخت مى‏بود، شيطان بايد اولين مؤمن باشد. ولى شيطان، مؤمن نيست چون او شناسنده جاحد است؛ يعنى مى‏شناسد ولى در عين حال عناد ورزیده است .

  ر.ک  مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏23

 

ایمان و عمل

سعادت انسان دو ركن دارد: 1- ركن ايمان 2- ركن عمل،

 اما نه مطلق ايمان و نه مطلق عمل، بلكه ايمان به مقدسترين و عاليترين حقايق كه شامل ايمان به همه حقايق است، يعنى ايمان به ذات يگانه كه مبدأ علم و قدرت و نظم و حكمت و حيات و سعادت است؛ و عمل صالح و شايسته و مفيد كه انسان را جلو ببرد و كامل كند و آثار خوب به بار آورد.

مسأله «نقش عمل » از آن مسائلى است كه جزئى از حقيقت را دربر دارد، و اتفاقا در جنبه‏هاى معنوى و روحى جزء اصول معارف اسلامى است، در علوم الهى و ايمانى مسأله عمل بيش از هر چيز ديگرى مطرح است.

در سوره مباركه «مطفّفين» مى‏فرمايد:

«الا يظنّ اولئك انّهم مبعوثون ليوم عظيم يوم يقوم النّاس لربّ العالمين، كلّا انّ كتاب الفجّار لفى سجّين، ... ويل يومئذ للمكذّبين، الّذين يكذّبون بيوم الدّين، و ما يكذّب به الّا كلّ معتد اثيم، اذا تتلى عليه اياتنا قال اساطير الاوّلين، كلّا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون »(آیات 4 الی 14)

در اين آيات علت تكذيب را اعتداء، تجاوز، كثرت و تراكم اثم دانسته است. آنكه آيات را اساطير مى‏خواند آنها نيستند، گناهان متراكم شده و فجورها و انفجارهاى روحى در اثر تراكم گناه است. چرا اعتداء علت تكذيب است؟ زيرا هر عملى كسب است، يك رابطه يك طرفى نيست كه يك طرف فاعل و طرف ديگر فعل و مفعول باشد، بلكه هر عملى در همان حال كه عمل است عامل است و هر عامل در همان حال كه عامل است معمول است: تأثير متقابل عامل و عمل. لهذا اثر هر عملى تنها مصرف كردن انرژى نيست، اكتساب هم هست.

 حكما مى‏گويند: انسان هر عملى را كه مرتكب مى‏شود از آن عمل به موجب ماهيتى كه آن عمل دارد صورت مى‏پذيرد، تدريجاً آن عمل مى‏شود و تدريجاً ماهيت آن حقيقتى را مى‏يابد كه آن عمل اثر طبعى اوست، مثلًا ماهيت سگ بودن در تكرار عمل درندگى. مى‏توان گفت همان ملاكى كه در تعلم صنايع هست كه به واسطه تكرار عمل، آن صنعت صورت روحى انسان مى‏شود (مسأله از خود بيگانگى)، در هر عمل غير صنعتى هم اعم از عمل صالح و غير صالح چنين است: «من اخلص للّه اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه  "  هرکس چهل صباح اعمالش را خالص کند خداوند چشمه های حکمت را از قلش به زبانش جاری می کند »  يا: «من عمل علم و من علم عمل " هر که عمل کند دانا می شود و هرکه دانا شود عملش نیکوتر است  » علم مقدمه عمل و عمل مقدمه علم است.

به طور كلى در اين كه كار انسان، انسان را مى‏سازد، بحث خوبى حكماى ما از زمان بوعلى داشته‏اند تحت اين عنوان كه «عمل، انسان را به شكل خودش درمى‏آورد».

چون آنها قائل به اصالت روح هستند توجيه اين مطلب از نظر آنها خيلى كار ساده‏اى است. آنها مطلب را اين‏جور بيان مى‏كنند كه همين‏جور كه انسان هر ملكاتى داشته باشد و علم او هر نوعيت خاص و چگونگى خاص داشته باشد، عملش قهرا تابعى است از علمش (قل كلّ يعمل على شاكلته  " هرکس بنابر شاکله اش عمل می کند ) ،

عكس قضيه هم صادق است؛ يعنى اگر انسان ولو به حكم يك سلسله علل اتفاقى، يك عملى انجام بدهد كه اين عمل متناسب با يك فكر خاص و يك روح خاص باشد اين عمل در او تأثير متناسب با خود را مى‏گذارد . يك آدم باتقوا مادام كه باتقواست و مادام كه با اصول تقوا فكر مى‏كند، عملى كه از او سر مى‏زند متناسب با اوست. حالا اين شخص باتقوا در يك شرايطى قرار مى‏گيرد كه فكر گناه در او پيدا مى‏شود، بعد گناهى مرتكب مى‏شود برخلاف مقتضاى تقوايش. اين گناه، او را به همان حالت اول باقى نمى‏گذارد و او ديگر آن آدم اول نيست، چون وقتى انسان عملى را مرتكب مى‏شود، انديشه آن عمل در روحش پيدا مى‏شود، تصور آن عمل و غايت آن عمل براى او پيدا مى‏شود، يعنى روحش با عمل نوعى اتحاد پيدا مى‏كند. اين است كه بعد از آنكه عمل پايان يافت، اثرى از آن در روح انسان باقى مى‏ماند. اگر همين عمل تكرار شود، درست مثل صورت ضعيفى كه از يك شئ گذاشته شده، بار دوم اين اثر روى اثر اول مى‏آيد و آن را عميقتر مى‏كند. اگر اين عمل بارها تكرار شود، كم‏كم به گونه‏اى مى‏شود كه اثر اينها تدريجا غلبه مى‏كند بر وضع سابق، يعنى تا يك مدتى در روح انسان دو كيفيت متضاد هست و به قول امروز انسان داراى دو شخصيت است، نيمى از وجودش وجود تقوايى است واقعاً، و نيمه ديگر از وجودش وجود يك فاسق است واقعاً، گاهى اين نيمه غلبه مى‏كند و گاهى آن نيمه و به قول خيام

  يك دست به مصحفيم و يك دست به جام ++ گه نزد حلاليم و گهى نزد حرام‏

 اين «گاهى» از باب اين نيست كه يك نوع نفاق در كار هست و «يك دست به مصحفيم و يك دست به جام»، بلكه به حكم دو شخصيتى است كه نيمى اين‏جور حكم مى‏كند و نيمى آن‏جور؛ به علت خاصى آن طرف غلبه پيدا مى‏كند، به علت ديگرى آن‏ طرف. بعد كم كم به صورتى مى‏شود كه آن نيمه غلبه پيدا مى‏كند؛ يعنى تدريجا صورت روحش صورت اين عمل فاسقانه و فاجرانه مى‏شود. آن وقت است كه در نهايت سهولت اين عمل فسق و فجور از او صادر مى‏شود و ديگر وقتى مى‏خواهد عمل تقوايى انجام دهد برايش يك امر غير طبيعى است: «كلّا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون».

 از اين بهتر ديگر نمى‏شود تأثير عمل بر روح را بيان كرد، تأثير عمل در ساختن انسان و در چگونه ساختن انسان: همان نفس عملشان رينى بر قلبشان به وجود آورده است.

اين مطلب وارد شده است كه خداوند در قلب انسان يك نقطه سفيدى آفريده است و وقتى انسان گناهى مى‏كند نقطه سياهى در آن نقطه سفيد پيدا مى‏شود اين نقطه سفيد همان فطرت پاك انسان است و وقتى گناه تكرار مى‏شود آن سياهى كم كم توسعه پيدا مى‏كند تا به حدى كه تمام آن سفيدى را مى‏گيرد. حديثى هست از حضرت باقر (عليه السلام) كه سه نوع قلب داريم: قلب منكوس ... و قلب فيه نكتة سوداء ... و قلب مفتوح ....

اينها همه معنايش تأثير عمل است در شخصيت انسان؛ يعنى عمل صرفا يك امر متأخر از شخصيت انسان نيست‏ ، مخصوصا با توجه به اين اصلى كه حكماى ما در مورد تأثير متقابل نفس و بدن در يكديگر دارند كه مى‏گويند: «ان النفس و البدن يتعاكسان ايجابا و اعدادا»  كه مقصود تأثير متقابلى است كه نفس در بدن مى‏گذارد و بدن و اعمال بدن روى نفس مى‏گذارد.

گفتيم كه در هر عملى چون انسان خودش را در حال انجام دادن آن عمل مى‏بيند، روح شكل آن عمل را مى‏گيرد. احاديث خوبى هست به مضامينى از اين قبيل: «لايزنى الزّانى و هو مؤمن»، «لا يسرق السّارق و هو مؤمن»؛ يعنى زانى در آن وقت، حالت آن عمل را به خودش گرفته، يعنى غرق شده است در كيفيت آن عمل؛ ديگر در آن حال، روح ايمان وجود ندارد، يا اگر وجود دارد يك امر مخفى و پوشيده است، روح ايمان از او مفارقت كرده؛ بعد كه برگردد به حالت اول، باز روح ايمانى برايش پيدا مى‏شود. حقيقت بسيار عجيبى است: «لا يزنى الزّانى و هو مؤمن» يعنى اين عمل نمى‏تواند با ايمان سازگار باشد. پس مسأله سازندگى عمل ، در تصور اسلامى منطق پيدا مى‏كند.

نتیجه این که سعادت انسان دو ركن دارد: ركن ايمان و ركن عمل، اما نه مطلق ايمان و نه مطلق عمل، بلكه ايمان به مقدسترين و عاليترين حقايق كه شامل ايمان به همه حقايق است، يعنى ايمان به ذات يگانه كه مبدأ علم و قدرت و نظم و حكمت و حيات و سعادت است؛ و عمل صالح و شايسته و مفيد كه انسان را جلو ببرد و كامل كند و آثار خوب به بار آورد.

ر.ک مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏13، ص662

ر. ک مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى    ج‏22  ص  96   

 

ایمان و اختیار

در این قسمت خود سه جنبه بحث وجود  دارد

جنبه اول :

 انسانها در ایمانشان مختارند ، اختیار در مقابل جبر است یعنی اختیار دارند که ایمان بیاورند یا نه .« لا اكْراهَ فِى الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏.» «آل عمران ، آیة الکرسی»خلاصه منطق قرآن اين است كه در امر دين اجبارى نيست، براى اينكه حقيقت روشن است؛ راه هدايت و رشد روشن، راه غىّ و ضلالت هم روشن، هركس مى‏خواهد اين راه را انتخاب كند و هركس مى‏خواهد آن راه را.

در شأن نزول اين آيه چند چيز نوشته‏اند كه نزديك يكديگر است و همه مى‏تواند در آنِ واحد درست باشد. وقتى كه بنى النضير كه هم پيمان مسلمين بودند خيانت كردند، پيغمبر اكرم دستور به جلاى وطن داد كه بايد از اينجا بيرون برويد.

عده‏اى از فرزندان مسلمين در ميان آنها بودند كه يهودى بودند. حال چرا يهودى‏

بودند بحث تاریخی مفصلی دارد که این مقال را گنجایش آن نیست. مسلمانان آمدند خدمت پيغمبر اكرم: يا رسول اللَّه! ما نمى‏خواهيم بگذاريم بچه هايمان با یهودیان بروند. (آيه ظاهراً در آنجا نازل شد). پيغمبر اكرم فرمود: اجبارى در كار نيست. بچه‏هاى شما اگر دلشان مى‏خواهد، اسلام اختيار كنند؛ اگر نمى‏خواهند، اختيار با خودشان؛ مى‏خواهند بروند بروند، دين امر اجبارى نيست (لا اكْراهَ فِى الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏) چون طبيعتِ ايمان اجبار و اكراه و خشونت را به هيچ شكل نمى‏پذيرد.

اگر ايمانِ جبرى در كار باشد همه مردم مى‏آيند ايمان مى‏آورند ولى آن ديگر ايمان نيست. ايمان آن است كه مردم از روى حقيقت و اختيار گرايش پيدا کنند.

مسأله آزادى عقيده به معنى اعم يك مطلب است، مسأله آزادى فكر و آزادى ايمان به معنى اينكه هر كسى بايد ايمان خودش را از روى تحقيق و فكر به دست بياورد مطلب ديگر. قرآن مى‏جنگد براى اينكه موانع آزاديهاى اجتماعى و فكرى را از بين ببرد. مى‏پرسند چرا مسلمين به فلان مملكت هجوم بردند؟ حتى در زمان خلفا- ما كارى نداریم كه كارشان فى حد ذاته صحيح بوده يا صحيح نبوده است- مسلمين كه هجوم بردند، نرفتند به مردم بگويند بايد مسلمان بشويد.

حكومتهاى جبّارى دست و پاى مردم را به زنجير بسته بودند؛ مسلمين با حكومتها جنگيدند، ملتها را آزاد كردند. ايندو را با همديگر اشتباه مى‏كنند. مسلمين اگر با ايران يا روم جنگيدند، با دولتهاى جبّار مى‏جنگيدند كه ملتهايى را آزاد كردند، و به همين دليل ملتها با شوق و شعف مسلمين را پذيرفتند. چرا تاريخ مى‏گويد وقتى كه سپاه مسلمين وارد مى‏شد مردم با دسته‏هاى گل به استقبالشان مى‏رفتند؟ چون آنها را فرشته نجات مى‏دانستند. برخى اينها را با يكديگر اشتباه مى‏كنند كه «عجب! مسلمين به ايران حمله كردند. لابد وقتى به ايران حمله كردند به سراغ مردم رفتند و به آنها گفتند حتماً بايد اسلام اختيار كنيد». آنها به مردم كارى نداشتند، با دولتهاى جبّار كار داشتند. دولتها را خرد كردند، بعد مردمى را كه همين قدر شائبه توحيد در آنها بود در ايمانشان آزاد گذاشتند كه اگر مسلمان بشويد عيناً مثل ما هستيد و اگر مسلمان نشويد در شرايط ديگرى با شما قرارداد مى‏بنديم كه آن شرايط را «شرايط ذمّه» مى‏گويند، و شرايط ذمّه مسلمين فوق العاده سهل و آسان و ساده بوده است.

پس اصل رفق، نرمى، ملايمت و پرهيز از خشونت و اكراه و اجبار راجع به خود ايمان (نه راجع به موانع اجتماعى و فكرى ايمان كه آن حساب ديگرى دارد) جزء اصول دعوت اسلامى است.

 آن ايمانى ايمان است كه هيچ نوع جبرى در كار نباشد.

«فَذَكِّرْ انَّما انْتَ مُذَكِّرٌ. لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ. الّا مَنْ تَوَلّى‏ وَ كَفَرَ فَيُعَذِّبُهُ اللَّهُ‏

  الْعَذابَ الْاكْبَرَ.  اى پيامبر! به مردم تذكر بده مردم را از خواب غفلت بيدار كن، به مردم بيدارى بده، به مردم آگاهى بده، مردم را از راه بيدارى و آگاهى‏شان به سوى دين بخوان. «انَّما انْتَ مُذَكِّرٌ» تو شأنى غير از مذكِّر بودن ندارى، تو مصيطر نيستى، يعنى خدا تو را اين‏طور قرار نداده كه به زور بخواهى كارى بكنى».

از سیره و روش زندگی  انبیاء و پیامبران الهی نیز این این مطلب نمایان است .

  جنبه دوم :

برخی از مکاتب به اشتباه  خيال مى‏كنند اختيار و آزادى انسان با وجود خدا منافى است. اشتباه دوم آنها اين است كه خيال مى‏كند كه آزادى را كمال نهايى انسان دانسته است، در صورتى كه آزادى كمال مقدّمى انسان است.

آيا آزادى و اختیار كمال است؟ بدون شك، چون اگر آزادى نباشد انسان نمى‏تواند به هيچ كمالى برسد. خدا انسان را طورى خلق كرده است كه به كمال خودش از راه آزادى و انتخاب و اختيار برسد. راه كمال غير از اينكه قدم انسان با اختيار و آزادى باشد، ممكن نيست جور ديگرى طى شود. همين قدر كه اجبار آمد، ديگر اين راه نرفتنى است‏

چند كلمه‏اى هم راجع به تعبيراتى كه در اسلام راجع به آزادى آمده است، بیان ‏كنیم. اسلام درباره آزادى به عنوان يك ارزش از ارزشهاى بشر اعتراف كرده است اما نه ارزش منحصر به فرد و نه آزادى با آن تعبيرها و تفسيرهاى ساختگى، بلكه آزادى به معنى واقعى. على عليه السلام وصيتنامه‏اى «نامه 31 نهج البلاغه» به امام حسن عليه السلام دارند كه بعد از نامه‏اى كه ايشان به مالك اشتر نوشته‏اند كه بسيار مفصل است، مفصل ترين نامه امام است. در ابتداى اين اندرزنامه هم قيد كرده‏اند: براى تو و هركس كه از آن استفاده كند.

يكى از جمله‏هاى آن نامه اين است:

وَ اكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنيَّةٍ وَ انْ سَاقَتْكَ الَى الرَّغائِبِ، فَانَّكَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً پسرم! جان و روان خودت را گرامى بدار و از هر كار دنى و پست و از هر دنائت و پستى محترم بدار. نمى‏گويد مثلًا جان خودت را گرفتار نكن، مى‏گويد: اكْرِمْ. .. يعنى احترام ذات خودت را حفظ كن از اينكه تن به دنائت و پستى بدهى. فَانَّكَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً. همان‏طور كه قرآن مى‏فرمايد بزرگترين باختنها باختن‏ خود است، اينجا نيز اميرالمؤمنين همان معنا را به تعبير ديگرى مى‏گويد: پسرم! هرچه را كه از دست بدهى و بفروشى مى‏توان براى آن قيمت گذاشت و در نهايت امر فروخت، منتها قيمتها فرق مى‏كند: مثلًا يك الماس و برليان مانند كوه نور و درياى نور، همه اينها بالاخره ارزشى دارند؛ هرقدر هم كه ارزش آنها بالا باشد نهايتاً به قيمت آنها مى‏توان رسيد. هرچه داشته باشى قابل اين است كه بفروشى و در مقابل آن بهايش را دريافت كنى ولى يك چيز دارى كه اگر آن را بفروشى، بهايى در همه جهان براى آن پيدا نمى‏شود و آن خودت هستى، يعنى همان نفس و جان و روحت؛ اگر روحت را بفروشى و تمام دنيا و مافيها را به تو بدهند، برابرى نمى‏كند:

فَانَّكَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً..

فرزند بزرگوارش امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

         اثامِنُ بِالنَّفْسِ النَّفيسَةِ رَبَّها             وَ لَيْسَ لَها فِى الْخَلْقِ كُلِّهِمْ ثَمَنٌ‏

 فقط يك چيز است كه مى‏شود با جان و نفس و «خود» من برابرى كند و آن خداست. جان را مى‏توان به خدا فروخت و خدا را گرفت ولى در همه مخلوقات عالم، مُلك و ملكوت و دنيا و آخرت، بهايى براى نفس پيدا نمى‏شود.

 جنبه سوم :

بعضى افراد كه فقط آياتى را مى‏بينند كه مى‏گويد همه چيز به اراده خداست، خيال مى‏كنند كه قرآن چون فرموده همه چيز به اراده خداست پس قائل به اسباب و مسبّبات و از آن جمله قائل به اختيار و اراده بشر نيست. مخصوصاً اروپاييها اغلب وقتى درباره اسلام اظهارنظر مى‏كنند اسلام را العياذ باللَّه يك دين جبرى معرفى مى‏كنند يعنى دينى كه براى بشر هيچ‏گونه اختيار و اراده‏اى قائل نيست. ولى واضح است كه اين يك تهمت به قرآن است. در كتاب انسان و سرنوشت استاد مطهری اين مسئله را تا اندازه‏اى بحث كرده است . قرآن به شكلى عموم مشيت الهى و عموم قضا و قدر را قائل است كه هيچ‏گونه منافاتى بين آن و اختيار و اراده بشر نيست. از جمله آياتى كه مسئله اختيار و اراده بشر را به طور جدى مطرح فرموده است همين آيه و چند آيه بعدى است. مى‏گويد: ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ ايْديكُمْ. نمى‏گويد اين به موجب اعمال شماست، كه بگوييم ما اختيار داشتيم يا نداشتيم. مى‏گويد: بِما قَدَّمَتْ ايْديكُمْ به موجب كارهايى كه به دست خودتان يعنى به اراده و اختيار خودتان بدون هيچ اجبارى انجام داديد. خدا شما را مختار و آزاد آفريد« فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ

 هر كه مى‏خواهد- يعنى به اختيار خودش- ايمان آورد و هركه مى‏خواهد كفر بورزد.»« انّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ امّا شاكِراً وَ امّا كَفوراً ما راه را به بشر نموديم، اين ديگر به خود او بستگى دارد كه شاكر باشد يا كافر»

اينجا همين مطلب را ذكر مى‏كند:« ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ ايْديكُمْ وَ انَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلّامٍ لِلْعَبيدِ» اينها به دست و اختيار خودتان به وجود آمده است نه به دست خدا كه در نتيجه ظلم باشد كه كسى كار را مرتكب شده باشد و عذاب را ديگرى متحمل بشود؛ خدا كار را انجام دهد ولى عذاب را بر بنده بكند. نه، آنوقت مى‏شود ظلم. وَ انَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلّامٍ لِلْعَبيدِ و اينكه بايد بدانيد خدا هرگز به بندگان خود ظلم نمى‏كند.

نتیجه اینکه ایمان با اختیار و آزادی قابل جمع می باشد ، بلکه بالاتر همراه و همنشین همند.

 ر.ک  مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏23 ص: 322

 ر.ک   مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏26 ص: 290

 ر. ک مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى    ج‏16  ص : 87

+ نوشته شده در  ساعت 14:51  توسط   |